با من سخن بگو دوکوهه-شهید سید مرتضی آوینی
اگر بپرسی دوکوهه کجاست، چه جوابی بدهیم؟ بگوییم دوکوهه پادگانی ست در نزدیکی اندیمشک که بسیجی ها را در خود جای می داد و بعد سکوت کنیم؟ پس کاش نمی پرسیدی که دو کوهه کجاست، چرا که جواب گفتن به این سؤال به این سادگی ها ممکن نیست. کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سؤال نبود. اگر آنچنان بود شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می آمدی؛ ماه ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال.
گفته اند شرف المکان بالمکین _اعتبار مکان ها به انسانهایی است که در آن زیسته اند_ و چه خوب گفته اند.دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالهای سال با شهدا زیسته است، با بسیجی ها، و همۀ سرّ مطلب در همین جاست. اگر شهدا نبودند و بسیجی ها، آنچه می ماند پادگانی بود دَرَندشت، با زمین هایی آسفالته، خشک و کم دار و درخت، ساختمان هایی معمولی، کوتاه و بلند و تیرک هایی که بر آن پرچم نصب کرده اند. اما دوکوهه سال ها با شهدا زیسته است، با بسیجی ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه.
دوکوهه مغموم است، اما اشتباه نکنید! او جنگ را دوست ندارد، جمع با صفای بسیجی ها را دوست دارد، جمع شهدا را؛ آرزومند آن عرصه ای است که در آن کرامات باطنی انسان ها بروز می یابد.
با من سخن بگو دوکوهه-شهید سید مرتضی آوینی
یک بار دیگر، سلام دوکوهه.
قطارها دیگر در کنار دوکوهه نمی ایستند و بسیجی ها از آن بیرون نمی ریزند. قطارها دوکوهه را فراموش کرده اند و حتی برای سلامی هم نمی ایستند. بی رحمانه می گذرند. اما شهدا انسی دارند با دوکوهه که نپرس. با ذره ذرۀ خاکش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمان هایش، با همۀ آنچه در چشم ما هیچ نمی آید. می گویی نه؟ از حوض روبروی حسینیۀ حاج همت بپرس که همۀ شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته اند.
در حاشیۀ اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده اند. اما شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست! من چه بگویم؟ این ها سخنانی نیست که بتوان گفت. تو خودت باید دریابی. و اگر نه، دیگر چه جای سخن؟
زمین صبحگاه نیز هنوز در جست و جوی رازداران خویش است. اگر زبان خاک را بدانی ، نوحه اش را در فراق آنان خواهی شنید، هر چند او همۀ لحظات آنچه را که دیده است و شنیده، به خاطر دارد؛ صدای آسمانی شهید گلستانی را گاهِ خواندن دعای صبحگاه - اللهمّ اجعل صباحنا صباح الصالحین ... – نهرهای رحمات خاصّ حق جاری می شد و باغ هایی از اشجار بهشتی لا اله الا الله می رویید و زمین صبحگاه بقعه ای می شد از بقاع رضوان. آنان که در دوکوهه زیسته اند طراوتِ این جنّات را در جان خویش آزموده اند و هنوز از سُکر آن چهار نهر آب و عسل و شیر و شراب سرمستند.
جا دارد که دوکوهه مزار عشّاق باشد، زیارتگاه عشّاقی که از قافلۀ شهدا جا مانده اند.
ای قدمگاه بسیجی ها ، ای قدمگاه عاشق ترین عاشقان، تو خوب می دانی که چه سایۀ بلندی را از کف داده ای. بوسه های تو بر قدم هایی می نشته است که استوارتر از عزم آنان را زمین به یاد ندارد. یادهایت را در خود تجدید کن تا آنجا که اگر هزارها سال نیز از این روزها بگذرد، تو را با این نام بشناسند که قدمگاه بسیجیان بوده ای. شب را به یادبیاور که انیس عشّاق است؛ آن شب را، بعد از عملیات والفجر یک.
ای دوکوهه، تو را با خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمینِ تو سجده گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه می کنی، در فراق پیشانی هایشان که سبب اتصال ارض و سما بود؟ و آن نجواهای عاشقانه؟
دوکوهه، می دانم که چقدر دلتنگی. می دانم که دلت می خواهد بازهم خود را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. می دانم که چه می کشی دوکوهه! عمر تو هزارها سال است و شاید میلیون ها سال. اما از آن روز که انسان بر روی این خاک زیسته است، آیا جز اصحاب عاشورایی سید الشهدا کسی را می شناسی که بهتر از شهدای ما خدا را عبادت کرده باشد؟ تو چه کرده ای که سزاوار کرامتی این همه گشته ای که سجده گاه یاران خمینی باشی؟ چه پیوندی بوده است میان تو و کربلا؟ کدام رسول بر خاک تو زیسته است؟ تو کهف اعتکاف کدام عارف بوده ای؟ اشک کدام عزادار حسین بر تو چکیده است؟ چه کرده ای دوکوهه؟ با من سخن بگو...
حسینیه ات نیز سکوت کرده است و دَم بر نمی آورد. ما که می دانیم: زمان، بستر جاری عشق است تا انسان ها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمامی آنچه در زمان حدوث می یابد باقی است. پس، از حسینیۀ حاج همت بخواه که مُهر سکوت از لب برگیرد و با ما سخن بگوید.
اینجا حرم راز است و پاسداران حریم آن، شهدایند؛ شهدایی که در آن نماز شب اقامه کرده اند و با خدا راز گفته اند؛ شهدایی که در حسینیه، چشمِ مکاشفه بر جهان غیب گشوده اند؛ شهدایی که همسفران عرشی امام بوده اند و اکنون میزبان او هستند.
عمق وجود من با این سکوت رازآمیز آشناست؛ سکوتی که در باطن، هزارها فریاد دارد. من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردارِ خیبر، قلعۀ قلب مرا نیز فتح کرده است. گوش بسپار تا ناله های حاج عباس کریمی را نیز در سوگ شهادت او بشنوی.
حسینیۀ حاج همت قلب دوکوهه بوده است. حیات دوکوهه از اینجا آغاز می شد و به همین جا باز می گشت.
وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلا رنج بردن را همۀ وجود از قلب می آموزند. دوکوهه قطعه ای از خاک کربلاست، اما در این میان ، حسینیه را قدری دیگر است. کسی می گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سرّی که میان او و کربلاست. گفتم: حسینیه را آن زبان هست، کو محرم اسرار؟
هر که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد. چه بگوییم در جواب این که حسین کیست و کربلا کدام است ؟ چه بگوییم در جواب اینکه چرا داستان کربلا کهنه نمی شود؟ از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته اند. زمان هر سال در محرم تجدید می شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا. نه این حیات دنیایی که جهنوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی که درخور انسان است، حیات طیبه، حیاتی آن سان که امام داشت ، زیستی آن سان که امام زیست.
حسینیۀ شهدا نیز اکنون در جست و جوی گم کردۀ خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان که در حقیقت خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد.
دوکوهه، خاک و آب و در و دیوارهایش، همۀ وجودش با این حضور آن همه انس داشته است که اکنون، در این روزهای تنهایی، جایی مغموم تر از آن نمی یابی. دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت. دلش برای شهدا تنگ شده است، برای بسیجی ها. همین جا بود، در همین میدان روبه روی ساختمان گردان مالک. از همین جا بود که خون حیات یکبار دیگر در رگهای زمین و زمان می دوید، همین جا بود که عاشورا تکرار می شد. اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود، خمینی بود، یاران خمینی هم بودند. همین جا بود که عاشورا تکرار می شد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمی رسید، بسیجی ها بودند، فدائیان امام، گردان گردان، لشکر لشکر. جواد صراف و اسماعیل زاده هم بودند. باقی شهدا را من نمی شناسم، تو بگو. هر کجا که هستی، هر شهیدی که می بینی نام ببر و به فرزندانت بگو که چهرۀ او را به خاطر بسپارند تا عَلَم خمینی بر زمین نماند.
عَلَم خمینی بر زمین نمی ماند؛ مگر ما مرده ایم؟
دوکوهه، خاک و آب و در و دیوارهایش، همۀ وجودش با این حضور آن همه انس داشته است که اکنون، در این روزهای تنهایی، جایی مغموم تر از آن نمی یابی. دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت. دلش برای شهدا تنگ شده است، برای بسیجی ها.
امسال عید هم گروهی از بچه ها آمده اند تا دوکوهه از غصه دِق نکند. از جانب آنها مصطفی مأمور شده است که با دوکوهه سخن بگوید. مصطفی زبان دوکوهه را خوب میداند. می گوید: «... تو را دوست دارم ای دوکوهه، تو را دوست دارم که بوی بهشت می دهی. تو را دوست دارم که دامنت برای یکبار هم آلوده نشد. تو را دوست دارم که به بودنم هستی دادی. تو را دوست دارم که تو با حسینم آشنا کردی. تو را دوست دارم که زندگی را تو برایم تفسیر کردی.»
این همه مغموم نباش دوکوهه. امام رفت، اما راه او باقیست. دیر نیست آن روز که روح تو عالم را تسخیر کند و نام تو و خاک تو و پرچم هایت مظهر عدالت خواهی شوند. دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش!
******
یک بار دیگر، سلام دوکوهه.
دوکوهه، تو یک پادگان نیستی، تو قطعه ای از خاک کربلایی، چرا که یاران عاشورایی سیدالشهدا را به قافلۀ او رساندی. دوکوهه، در باطن تو هنوز راز این روزهای سپری شده باقی است، می دانم؛ اما دیگر خاک تو قدمگاه این کربلاییان آخرالزمان نیست. بعضی ها ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و عاشورا. آنها نمی دانند که برای ما کربلا بیش از اینکه یک شهر باشد، یک افق است، یک منظر معنوی است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم؛ نه یک بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان.
دوکوهه، تو خوب می فهمی که من چه میگویم. تو با حاج همت، با حاج عباس کریمی، با چراغی، با دستواره، با اسکندری، ورامینی، وزوایی، علیرضا نوری، رستگار، موحد، حاج مجید رمضان، صالحی، حاجی پور و صدها شهید دیگر انس داشته ای. تو که بوسه بر پای بسیجی ها زده ای، تو که با زمزمۀ شبانۀ آنها آشنا بوده ای، تو که نجواهای عاشقانۀ آنها را شنیده ای، تو که معنای انسان را دریافته ای، تو خوب می دانی که ما چه می گوییم.
آری، تو دیگر در جستجوی انسان نیستی؛ تو یافتی آنچه را که یافت نمی شود.
روز اول سال 68، پادگان دوکوهه کمی تسکین یافته است. عده ای از دوستانش آمده اند تا گمشدۀ خویش را در آنجا بجویند. در و دیوار، ساختمان ها و راهرو هابر سر جای خویش باقی است و اگر کسی نداند، می پندارد که دوکوهه همه چیز را از یاد برده است. درها قفل است و آنها می کوشند تا از هر راه که هست، یک بار دیگر خود را به فضای مألوف خویش برسانند. اما گمگشته در آنجا هم نیست.
عالم محضر شهداست ، اما کو آن محرمی که این حضور را دریابد و دربرابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟ زمان می گذرد و مکان ها فرو می شکنند، اما حقایق باقی هستند. شهید حاجی پور زنده است، من وتو مرده ایم. شهدا صدق و استقامت خویش را در آن عهد ازلی که با خدا بسته بودند اثبات کردند. کاش ما در خیل منتظران شهادت باشیم.
یادآوران در جستجوی گمشدۀ خویش به اردوگاه کرخه می روند. شعرشان اگرچه بس مغموم می نماید، اما شعر سرمستی است. آنان را که می خواهند با نظر روانکاوانه در این سرمستان میکدۀ عشق بنگرند هشدار باد که مبادا نشانی از یأس در آنان بجویند. یأس از جنود شیطان است و اینان وارسته اند از آن جهانی که در سیطرۀ شیطان است.
کرخه خرابات است و اینان خراباتیانندو گریه، آبی است بر دل های سوخته شان. گریه اوج سرمستی است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است، بگذار اینان نیز فاش بگریند. امام کو که به تماشای رهروان خویش بنشیند؟
آری، ما از این موهبت برخوردار بودیم که انسان دیدیم. ما یافتیم آنچه را که دیگران نیافتند. ما همۀ افق های معنوی انسانیت را در شهدا تجربه کردیم. ما ایثار را دیدیم که چگونه تمثّل می یابد؛ عشق را هم، امید را هم، زهد را هم، شجاعت را هم، کرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم و همۀ آنچه را که دیگران جز در مقام لفظ نشنیده اند، ما به چشم دیدیم. ما دیدیم که چگونه کرامات انسانی در عرصۀ مبارزه به فعلیّت می رسند. ما معنای جهاد اصغر و اکبر را درک کردیم. آنچه را که عرفای دل سوخته حتی بر سر دار نیافتند، ما در شب های عملیات آزمودیم. ما فرشتگان را دیدیم که چه سان عروج و نزول دارند. ما عرش را دیدیم. ما زمزمۀ جویبارهای بهشت را شنیدیم. از مائده های بهشتی تناول کردیم و بر سر سفرۀ حضرت ابراهیم نشستیم. ما در رکاب امام حسین جنگیدیم. ما بی وفایی کوفیان را جبران کردیم... و پادگان دوکوهه بر این همه شهادت خواهد داد.
پادگان دوکوهه آخرین بار در عملیات مرصاد بود که به پیمان خویش وفا کرد. یک بار دیگر دوکوهه همۀ چهره های آشنا را دید و همۀ عطرهای آشنا را شنید و با همۀ آنچه دوست می داشت وداع کرد.
دوکوهه، با تو هستم: آیا می دانستی آخرین وداع است؟
منافقین می پنداشتند که آن عهد را که تو بر آن شاهد بوده ای فراموش کرده ایم، اما تو می دانی که این چنین نبود. همه می دانستند. دوکوهه، آیا بر قدم همۀ عزیزانت بوسه زدی؟ آیا سعی کردی که همۀ آن لحظات را به خاطر بسپاری؟
سعید را به خاطر داری که چه می خواند؟ برای امام می خواند، برای آن که عاشقانه زیستن را به ما آموخت، برای آن که به ما آموخت حقیقت عرفان را که مبارزه است، برای آن کسی که ما همۀ تاریخ انبیا را در وجود او تجربه کردیم.
خداحافظ دوکوهه. ما می دانیم که تو از گواهان روز حشری و بر آنچه ما بوده ایم شهادت خواهی داد. تو ما را می شناخته ای و رازدار خلوت ما بوده ای؛ روزها و شب ها، در حسینیه، در اتاق ها ، در راهروها و در زمین صبحگاهت.
این همه مغموم نباش دوکوهه. امام رفت، اما راه او باقیست. دیر نیست آن روز که روح تو عالم را تسخیر کند و نام تو و خاک تو و پرچم هایت مظهر عدالت خواهی شوند. دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش!خاکريز آخر